بذارید راستش رو بگم: من هیچوقت اون آدم آرومی نبودم که کنکور بههمش ریخته باشه. برعکس، آدمی بودم که همه فکر میکردن خیالش راحته، و همین باعث میشد وقتی از استرسم حرف میزدم، هیچکس جدی نگیره. اون بچهی بگو و بخندی که تو راهرو میدیدن، شبا با صورتی پر از اشک به خونه بر میگشت. پس این متن قرار نیست بگه «استرس نداشته باش». شنیدنش هم فایدهای نداره، تا حالا هیچکس با خوندن چیزی استرسش خوب نشده. اما چیزایی هستن که شنیدنشون و یادآوری کردنش به خودت خالی از لطف نیست.
یک: قبول کن که صفر نمیشه
یه بخش بزرگ فشار سال کنکور، خود کنکور نیست؛ توقعیه که از خودت داری. اینکه باید مثل ماشین بشینی، بدون حواسپرتی، بدون ترس، بدون روزای خراب.
استرس تو این مسیر مثل صدای موتوره. تا وقتی ماشین روشنه، صداشم هست. کاری که میشه کرد این نیست که موتور رو خاموش کنی، اینه که نذاری صداش از مقصد بلندتر شه.این دقیقا همون علتی هست که مکانیزم استرس در بدن ما وجود داره.
آخرین چیزی که برای خودم جواب داد و رسیدن بهش آسون نبود این بود: از یه جایی به بعد دیگه با کنکور «برخورد» نکردم. تبدیلش کردم به یه روتین، یه کار روزمرهی خستهکننده که هست و میگذره. همین که از به این آگاهی برسی تقریبا بار بزرگی از روی دوشت برداشته.
دو: استرس خوب، استرس بد
دو مدل استرس داری و باید بفهمی کدوم کدومه.
اولی اونیه که ساعت ده شب بلندت میکنه بشونتت سر میز. تیزه، کوتاهه، تموم میشه. این رو نگه دار.
دومی اونیه که سه ساعته رو صندلی نشستی و داری به «اگه نشد چی» فکر میکنی. این هیچ درسی نمیخونه، فقط انرژیت رو میخوره و ته روز بهت حس گناه میده.
راه تشخیصش هم سادهست: بپرس این فکری که دارم میکنم، آخرش قراره به چه کاری برسه؟ اگه جواب نداشت، اون فکر کار نمیکنه. پاشو ده دقیقه راه برو، یکمی بنویس، با دوستت صحبت کن، شاید یک بستنی یا حتی قهوه.
سه: واحد زمانت رو کوچیک کن
بزرگترین اشتباه من این بود که همهش به تیر فکر میکردم. آبان باشی و به تیر فکر کنی، یعنی داری هشت ماه فشار رو یهجا تو یه بعدازظهر جا میدی. معلومه که کمرت میشکنه. واحد زمانت رو بیار پایین. نه «تا کنکور»، نه حتی «تا آزمون بعدی»، «تا شام». دو ساعت آینده. همین یه فصل.
این حرف انگیزشی نیست؛ ریاضیه. مغز آدم برای بازههای کوتاه ساخته شده، تو بازههای بلند فقط فاجعه میسازه.
چهار: به ترازها نگاه کن، به آدما نه
جایی که بیشترین ضربه رو میخوری، مقایسهست. همیشه یکی هست که زودتر بیدار شده، بیشتر خونده، جلوتره. اینستاگرام و گروههای تلگرامی هم لطف میکنن و مدام یادت میارن. ولی اون چیزی که از بقیه میبینی، ویترینه. کسی از روزای خرابش استوری نمیذاره. تنها مقایسهای که به دردت میخوره، خودت با خودت ماه پیشه. بقیهش سرگرمیه؛ اونم از نوع گرونش.
پنج: بدنت هم پرونده داره
اینو با اطمینان میگم چون خودم خرابش کردم: شببیداری بازدهی نمیاره، فقط ساعت اضافه میاره. و ساعت اضافهی بیکیفیت، همون چیزیه که آخر هفته بهت میگه «انقدر خوندم و نشد» در حالی که مشکل «انقدر» نبود، «چطور» بود.
خواب و غذا و بیست دقیقه راه رفتن تو روز، جزو برنامهی درسیان، نه رقیبش. هر مشاوری که خلاف این بگه، داره یه چیزی میفروشه.
شیش: تنها موندن با یه سوال، ساعت دوازده شب
بذارید صادق باشم؛ یه بخش بزرگ استرس اون سال برای من از ندونستن نمیاومد، از گیر کردن میاومد.
یه تست فیزیک، ساعت دوازده شب. جوابش رو دیدی و نمیفهمی چرا این شد. گروه کلاس ساکته. معلم فردا ظهر جواب میده. تا اون موقع، اون سوال مثل یه سنگریزه تو کفشت میمونه و کل فصل رو برات خراب میکنه.
اینجور لحظهها روی هم جمع میشن و اسمشون میشه «استرس کنکور»، در حالی که در واقع فقط بیجواب موندنه.
ما زرنگ رو دقیقاً برای همین ساعتا ساختیم. یه دستیار هوش مصنوعی که رو کتابهای درسی خودمون کار میکنه: سوالت رو میپرسی، جواب نمیده که رد شه — قدمبهقدم توضیح میده، نفهمیدی، دوباره توضیح میده. صد بارم بپرسی خسته نمیشه، نگاهتم نمیکنه.
نه کلاس گرونه، نه نوبت داره، نه ساعت دوازده شب خوابه.
هفت: تو نتیجهت نیستی
و آخرین چیز، که شاید مهمترینشم باشه.
کنکور یه آزمونه، نه قضاوتی دربارهی آدم بودنت. من از این مسیر با یه دفترچهی خطخطی و چند تا رفاقت بیرون اومدم و هنوز فکر میکنم اونا دستاورد بزرگتری بودن تا هر رتبهای.